تبليغاتX
ان کیست کز روی کرم با ما وفا داری کند
امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

                       به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما 

 که این سو خسته دلی با قلبی شکسته!

و هزاران بار مردن ! رنج بردن ! با خمی در قامت از این راه دشوار  که این سو

دستها خشکیده ! دل مرده ! به ظاهر خنده ای بر لب !

و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ ، و گهگاهی دو خط شعری

که گویای همه چیز است و خود ناچیز ،

که بس دور است بین ما ، که آن سو ، نازنینی

غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل ! آه...آه...آه...آه

دلی پر از عشقی که چندی بیش نیست ، شاید   از بازیچه بودن سخت بیزار است

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ، که بس دور است بین ما

که عاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است !!!!!!!!!!!!!!!!

ــ دلیل سکوتم ... دلیل دیوونه گیم ... دلیل نوشتنم ... دلیل بودنم !!!

 (((خوشحالم که اومدی ، امیدوارم که تو هم خوشت بیاد

                                         خیلی دوست دارم )))

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

بیش از اینها     ...        آه.....آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت،خیره شد  در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان،در گلی بی رنگ بر قالی ،بر خطی موهوم بر دیوار

می توان فریاد زد با صدای سخت کاذب،سخت بیگانه ، دوستت میدارم

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری.......پنج یا شش حرف

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان در قاب  خالی مانده یک روز نقش یک محکوم،  یا مسلوب، یا مقلوب را آویخت!...

می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت، همچون عروسکهای کوکی بود با دو چشمان شیشه ای دنیای خود را دید

می توان با هر فشار هرزه ی دستی  بی سبب فریاد کرد و گفت

آه..........................من بسیار خوشبختم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

 پنجره ام به تهي باز شد  و من

ويران شدم!

پنجره  نفس ميكشيد... 

ديوار قير اندود بود!!!

ازميان برخيز ، پايان تلخ صداهاي هوش ربا..!!

فرو ريز ، لذت خوابم ميفشارد

فراموشي ميبارد ، پرده نفس ميكشد 

 شکوفه خوابم می پژمرد

تا دوزخ ها بشكافند 

 تا سايه ها بي پايان شوند...

 تا نگاهم رها گردد!

در هم شكن بي جنبشي ات را...

و از مرز هستي من بگذر!

سياه ، سرد ، بي تپش، گنگ.........

                                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

سکوت ،نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

از هیاهوی واژه ها خسته ام...

 من سکوتم را از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه درسکوت مرگ را مجسم دیده ام!

آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم

شبی .... شاید همین امشب!!!

زیر نور یک واژه خواهم نشست

و نام خونسرد معشوقه ام را

 بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت...

و هم زمان پایین آخرین برگ دفتر خاطراتم

 خواهم نوشت...

                                             

                                                        پایان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

از خود دور افتاده ام دور دور ، و از تو،
ای من مرا دریاب و ای تو تنهایم مگذار
مگذار سکوت تنها شاهد و میله ی سرد سلول انفرادیم باشد
و رقص ناباورانه ام در خفقانی تاریک ،  در حجمی زندان وار با خود میگریم ،
 بی صدا،با اشک،با لرزش،...
تنها صدای سکوت است همراه هق هقه بی کسیم و دریای روان پنجره ی نیمه باز رخساره ام،
غربتشان سوزنده و نادیدنیست
می درخشند،

همچو تنهای ماه در تاریکی آسمان سکوت
در تیرگی این وسعت بی نهایت.
در کنج این سکوت با زانوانی در آغوش به انتظارصدایی و به نجوایی قانع ام
به آهنگی غیر از جیغ سکوت
که سرم از نعراش و قلبم از تیرگی جان فرسایش به درد آمده،
به دنبال دنیایی خیالی و در آرزوی فصل آشنایی می سوزم
فصلی زیبا ، آرام ، دور و سبز، فصلی پر از لاله....

نوری مرا به خود می خواند ، از خود می پرسم، چیست ؟!...
نور نیست!...
به صدا می ماند، ملتمسانه می پرسم ...؟  چیستی؟ کیستی؟ به نجاتم آمده ای؟
غریبه، مرا با خود ببر، تنهایم مگذار، خسته ام ، بی جان ، سرد،....
صدا آشناست،
باز می پرسم، مرا میشناسی؟
جوابم می دهد،  آری می شناسم ، این منم
 همدم شبهای تنهاییت
سکوت.                               

                                                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

تاریک است ، نوری نیست تاریک است و من تاریکتر

خود را نمیابم و راهم را ، سر در گم گیج به امید گریز گاهی به سوی روشنایی

تاریک است تکیه گاهی هم اگر هست  خاموش است نادیدنی

مینگرم ، چیزی نمیبینم ، چشمهایم را فراخ میگشایم

باز باز، در طلب دیدن شاید بیابم کور سوی امیدی، راهی ، پناهگاهی و یا ...هممچو تویی

شرح درد میخواهی،

آه ، ...

گفتنی نیست ، چشیدنیست و نا نوشیدنی ....  بی تابی قلم وفادار و نا توانیش ،

اینها دیدنیست و دلم سوختتنی از تقلایش ،

با حسرت ، به شدت ، به زحمت با جوهر وجود با خون دل با اشک دیده و با خواهش لبانم ، آری لبانم ،

خشک و بی رمق، سرد و بی روح ، کبود ، خاکستری ، تیره ، ... سیاه

چشمان و لبانم از یک تبارند ،  از تبار سکوت

و حال از تو میپرسم ناجی قامتم ، ازتو

سکوتم مهریست خواستنی ؟... یا قفلیست به اجبار؟ ... چاره ام چیست ؟ ...

گریزی نیست ، سکوتم اجباریست ،

اجبار حجم کوچک آسمانهایمان ، آسمانی تیره ،

فریادم در عمق تیرگیش گم و در وسعتش منجمد ...

پس،...

پس، حرارت کو؟.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

 کوله بارم چیست؟
 تو میدانی؟
آری میدانی لب نمیگشایی،
بگو، اهسته نه، با فریاد...
کوله بارم از چیست؟ بگو جز حسرت چه دارم؟
 بگو جز حسرت از کوله بارم چه می ماند؟  هیچ،.....
هیچ؟.......... پس غصه چه میشود؟ پس اندوه، افسوس؟.......
آری کوله بارم خالی نیست پر است از دلتنگی،
 آه دلتنگی،......
این واژه غریب و نزدیک هر چه هست ورد باران است،
رمز باران،
 باران دیده گانم،باران پنجره نیمه باز وجودم،
وجودم کویر است،
خشک، بایر،
چشمه می خواهد و باران ،
 و جز چشمم چشمه ای نیست، امیدی نیست برای بارش،
وجودم بر چشمانم خیره گشته و چشمم برای بارش
رو به لبانم خبردار ایستاده
 و با نگاه ملتمسانه اش یک کلمه را از لبانم تمنا دارد.
 پس من با تمام وجودم فریاد میزنم، آری

                                (((  دلم تنگ است )))

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

در سکوت یخ زدم                                                             

و به پاییز سپرده شدم                               

تا در مسیر باد                                           

 

فراغت ، از من قصه ای برای غصه هایم بسازد

 

شاید به یاد آورم روزی

 

در میان شکوفه های یاس ات 

 

به زبان ،گفتی هستی!

 

تا به این بهانه مرا مسافر شهر عشق کنی...           

                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

تنها ترین من


این را به تو ثابت میکنم تا دیگر نگویی


که تنها تر از من


دیگر نبوده و دیگر زاده خواهد نشد


من از تو دیوانه ترم


دیوانه ترین من


این را به تو نشان خواهم داد تا دیگر نگویی


که من از همه دنیا دیوانه ترم


من از تو کسل ترم


خسته ترین من


این را زمانی نه چندان دور


به تو اثبات خواهم کرد


کافیست کمی صبر کنی تا ببینی


من از تو عاشق ترم


عاشق ترین من


این را همین حالا و بدون اتلاف هیچ زمانی


و بدون معطلی به تو میگویم


من از تو عاشق ترم و عاشق ترین من

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط مرد تنها  | 

سایه ای نیست و سایبانی

آفتاب برشته ات میکند

و تو

قطره

قطره

قطره

اب میشوی

تشنه ای

قطره هایت را مینوشی

دهانت گس میشود

و

به دنبال یه وجب سایه

له له میزنی

چشمانت

اسمان را میکاود

اه ای...........

چقدر دوستت دارم

 سایه ای نیست و سایبانی

و تو

در خود آفتاب زده

به مرگ نزدیک و نزدیکتر میشوی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

عمر من فرصت امروز فردای تو نیست

 

من که امروز مهمان تو ام فردا چرا؟

 

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

 

وه که با این عمر های  کوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از  چون منی شیدا چرا؟

 

 

شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود

 

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

 

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

 

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

 

آسمان چون جمع مشتاقان  پریشان  میکند

 

در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟

 

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 5:27 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

تو از خواب بچه ها چه می دانی؟

 

و از دلتنگی یک جمعه پاییزی

 

و سطل خالی از عشق

 

و از دلتنگی مردی آواره

 

که در رویا می بیند

 

قصه های بر باد رفته اش را

 

و تو

 

از عشق و من نا تمام و شب سیاه

 

و از حسرت بهار نارنج

 

و د.ودهای معلق سیگار در حجم اتاق

 

و دلتنگی مردی تنها

 

چه میدانی؟

 

مردی تنها تر از من میشناسی!......

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  | 

من مثل عاشقی با گل سرخ در دست نیامدم

تا در دل مردم رخنه کنم!

شعر من،صدای یک محکوم به مرگ است!

مرگ تدریجی...

با شنیدنش ناله خواهی کرد،و نفرین.

از زندگیم چنان با تو خواهم گفت.

که از من، دوری کنی

هرگز نه شهرتی خواستم و نه ستایشی...

بیست و یک سال تمام:

در زندان تنهایی خود زیستم...

                                                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط مرد تنها  |